شاهدخت سرزمین ابدیت
اعداد و کلمات برای هرکس مفهوم خاصی دارند.مثل22/9/1370 که به قول فروغ روز فتح من است...فتح. اما این تنها ثبت چند عدد به اصطلاح با معنا در دفترچه ای کوچک به نام سه جلد یا شناسنامه است. تولد من در لحظه ی شکفتنم هست...در همین لحظه...همین حالا... به سان همان پری کوچکی که هر روز صبح از یک بوسه متولد می شود و هر شب از یک بوسه میمیرد. و زندگی من فتح لحظات بین دو بوسه است. اما به وقت و زمان زمینی ها که زمان را پدید آوردند...نه ببخشید گذر زمان را : سه شنبه 22 آذرماه میلاد تن من است و به حساب و کتاب سه جلد دومین دهه ی زندگی ام پایانی آهسته و آرام دارد و گام در سومین دهه می گذارم با روحی سرشار از زندگی. این روز شاید یادآور نیمه شبی زیبا و سرد و شاید بارانی است که دختری مفتوح شد و فتح کرد تمامی لحظاتی را که در ازل نوشتند برای اوست. و بار دیگر هوای برفی-بارانی خدا را با تمام وجود به صندوقچه ی سینه فرو می برم و فریاد میزنم...تولدت مبارک دخترک پنج ساله ی همیشگی. پ.ن:از همه اونایی که تولدم رو پیش پیش تبریک گفتند یا قراره پس پس تبریک بگند یا به موقعش تا حالا گم شدی؟! یه گمشده حس عجیبی داره... رفته بودم موزه ی رخشویخانه که یه کوچولو با موهای فر و چشمای سبز...مثه فرشته ها بود...شاید ۳ یا ۴ ساله...گم شده بود گریه می کرد و دنبال مامانش می گشت. بقلش کردم و باهاش حرف زدم و اسمش و پرسیدم... اسمت چیه فرشته کوچولو؟ آنیتا باهاش دوست شدم و منم اسمم رو گفتم... باهاش دوست شدم... حس خاصی داشتم...شاید منم این حس و داشتم که گم شدم ما هم رو پیدا کردیم و احساس امنیت رو... گریه اش قطع شد...مامانش و پیدا کردیم ولی... من هنوز پیدا شدم؟ آنیتا بیا خواهشا منم پیدا کنیم...من همون مدت کوتاهی که پیشت بودم حس خوبی داشتم بیا منم پیدا کنیم... ۲:۴۵ اخرین ساعتیه که قبل از خواب غافلگیرانه روی صفحه ی گوشیم می بینم(۵شنبه بامداد-شب قبل از پیاده روی بلاگرها) صبح ساعت ۶ از خواب بیدار می شم :دوش می گیرم/ موهامو خشک می کنم/وسایلم و اماده می کنم/میرم تو انباری دنبال کتونیام که ۲ ماهیه مفقود شده(یعنی در اثر نقل مکان نادرست بابام به نمیدونم کجا دیگه ندیدمشون) که پیداشون نمی کنم و به این فکر میفتم که کتونی دیگه ای بپوشم/صبحانه می خورم و ساعت ۷:۵۵ از خونه بیرون میزنم ساعت ۸:۱۰ با رویای نیمه تمام تو ایستگاه امام خمینی قرار دارم(فقط من میدونم که رویا می خواد بیاد .به همه گفته که نمیاد) ساعت ۸:۲۰ (تاخیـــــــــر!!!)من و رویا همدیگه رو بعد از تقریبا ۴ سال می بینیم.از نظر من تغییری نکرده و هنوز همون رویای نیمه تمامه که شاید کمی از نیمه بیشتر شده باشه(خوب بالاخره اونم ۴ سال بزرگتر شده دیگه) ولی از نظر رویا من خیلی تغییر کردم و بزرگ تر شدم(یه چیزی تو مایه های :کوچولو بودی بزرگ شدی ناقلا......اون قدی بودی این قدی شدی ای بلا....) توی مترو به گل یخ زنگ میزنم و فاطمه می گه که خواب مونده و چیزی حدود ۱:۳۰ از ما عقب تره و نمیاد. از قطار پیاده و سه تایی از ایستگاه قیطریه خارج می شیم و با نگار نیک نفس و بچه های تورلیدر سلام احوالپرسی می کنیم.ساعت ۹:۱۰ است.(قابل توجه دوستان که قرار بود ساعت ۸:۳۰ کنار ایستگاه مترو قیطریه باشیم سوار ون می شیم.اقاهه راننده خیلی خیلی عصبانیه...هی می گه ... هی ما جواب میدیم...هی اون...هی ما... (عکس کاملا دزدی از وبلاگ نگار نیک نفس :دی عکاس خودش بوده اسمش هم اونجا هست) واسه از دل اقاهه راننده در اوردن=اقاهه راننده ... اقاهه رانند...یالا بزن تو دنده...میریم به بام تهرون...اقاهه راننده..... بهنامترین زنگ میزنه به نگار و بوق بــــــــوق بوقققققق بوووووق(سانسور) ۹:۳۰ جلوی در اصلی بام تهران...مسعود و مهدی یزدی از ساعت ۸:۳۰ منتظر ما بودن. میریم بالا....از همون اول یه سری از بچه ها هر ۵ دقیقه یه بار می گن: صبحونه...صبحونه...صبحونه(تکرار جهت درک این احساس که یه دارکوب هی به گیجگاهتون نوک می زنه) بهنامترین توپ والیبال اورده(من بعد از بازی روش یه اسکلت نقاشی کردم) و وسط راه بچه ها همه جور بازی ای باهاش می کنند(والیبال/فوتبال/قل بده و...) بعد از پیاده روی ساعت ۱۱ رفتیم و به اسم صبحونه یه چیزایی خوردیم....البته به اسم صبحونه چون تنها کسی که چیزی شبیه صبحونه خورد بهنامترین بود که نیمرو خورد(یکی بستنی یکی دلستر...اصلا یه وضعی بود این صبحونه هه)سر میز هم کلی حرف زدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم... البته سبب خیر زیادی هم شدیم چون اگه ما نمی خواستیم رو میزو صندلی هاشون بشینیم تا سال دیگه تمییزشون نمی کردند...البته صندلی ها رو وقتی از جامون بلند شدیم دیدم ااااا چقد تمییز شده همگی انرژی گرفتیم...نزدیک زمین تنیس یه وسطیه توپ بازی کردیم تیم علیرضا: شاهدخت سرزمین ابدیت( تیم بهنامترین:نگار-توحید قهرمانی(پدری)-آزاده ویوارا-رویای نیمه تمام-مهدی یزدی-مسعود-مجتبی و خود بهنام اقایی نسرین خانومی و محمدینوی کتونی(پسری با کفش های کتونی)و کوروش و علی خاموشیان و امید رحمانی(عکاسمون)بازی نکردند سنگ -کاغذ- قیچی(هیشکی-دو تا سنگ اوردن هم بهنام هم علیرضا) سنگ -کاغذ-قیچ(بهنام) سنگ-کاغذ-قیچی(هیشکی) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) تیم بهنام ۱۰ دقیقه وسط زمین بود...پرپرشدن بازیکن ها رو دیدیم تیم قدرتمند و سرفراز ما وارد زمین شد همین جا جاداره که از بل بگیرهای غیور تیم تشکر و قدردانی کنم:پویا کوشنده فر-علیرضا فروهر-سهیل اراکان پور عکاس عزیز پرشین بلاگ-امید رحمانی عزیز- هم از بازی عکس می گرفت و وقتی تیم ما وارد زمین شد زاویه روتغییر داد وسط بازی سه تا پیرمرد(با دل فوق العاده جوون) اومدن و واسمون شعر نگو نگو نمیام (هایده)رو خوندن...انقده حال داد بعد از وسطی استپ هوایی بازی کردیم... نگار هم که اسمش خرگوش بود با مخ خورد زمین...البته بعدا اسمش شد کوآلا بعد از تمام بدو بدوها و بازی ها یه اب بازی خفیف کردیم جهت دور کردن گرما ساعت ۲ بود ...عزممان را جزم کردیم که بریم پایین...برخی با اتوبوس رفتند(اتفاقا برخی که هی می گفتن که پیاده میایم ما) و من و ازاده ویوارا و نسرین خانومی و محمدینوی کتونی و مسعود و مجتبی و آمد و مهدی یزدی و علی خاموشیان پیاده رفتیم بعضی ها خداحافظی کردند و ما هم سه تا ماشین شدیم ساعت ۵ بود که از بچه ها خداحافظی کردم....ساعت ۶:۴۰ رسیدم خونه ساعت ۱۰ خوابیدم جای همه به شدت خالی بود نزدیک دو ساله که نقاشی رو اونجور که دلم می خواست و می خواد دنبال نمی کنم.... دیروز حالم یه کم گرفته بود.تو این مدت رنگ و پالت و حتی قلموهام رو هم بخشیدم به دیگرون... دستم خالی بود و هیچ وسیله ای واسه نقاشی رنگ روغن نداشتم و از طرفی هم تابلوی نیمه تمامی که به دیوار اتاقم وصله بهم دهن کجی می کرد. از صبح کله سحر هم که کلافه بودم ولی تصمیم خودم رو واسه شروع دوباره ی نقاشی گرفته بودم... ساعت ۱۱ از خونه زدم بیرون و رفتن آبتین... اصلا وارد این فروشگاه که میشم روحم پرواز می کنه...می شه یه بچه ی شر که هی میدوه این طرف و اون طرف و نمی تونم یه جا ثابت نگهش دارم. خوشبختانه فروشنده ها هم این حس و حال رو میشناسند... ۱ ساعت و نیم تو فروشگاه اینور اونور رفتم و از رنگ و قلمو و پالت گرفته تا پایه بوم تاشو و کیف لوازم نقاشی چوبی رو خریدم.کلی حالم خوب شد. تابلوی خیال رو تموم کردم...حالا خیالم راحت تره دوباره یه هفته ی پرمشغله .... البته دوسش دارم. شنبه صبح بعد از سحری دراز کشیدم ...خوابم برد و ساعت رو هم که گذاشته بودم ۵:۲۵ زنگ بخوره خاموش کردم...ساعت ۵:۵۹ دقیقه به لطف مامانم از خواب بیدار شدم.با سرعت نور حاضر شدم.در واقع یک دقیقه فرصت داشتم که حاضر شم و راه بیفتم تا سر ساعت ۶ کلاس باشم... ساعت ۸ اومدم خونه و ۴۵ دقیقه استراحت کردم و حاضر شدم و راه افتادم سمت کهریزک...ایستگاه حرم مترو پیاده شدم.یک ساعت به یک ساعت قطار واسه کهریزک میاد.منم ۲۰ دقیقه نشستم تا بیاد.ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم.امان از دست اداره جات دولتی...تا ساعت ۱۲:۲۰ منتظر موندم تا نامه ام رو بدن دستم.باید از اون طرف نامه رو می بردم خیابون جمهوری...قطعا نمیرسیدم.برگشتم خونه....۲:۴۵ خونه بودم. یکشنبه هم برنامه به همین منوال شروع شد...۶ تا ۸ کلاس و بعدشم اومدم خونه و دوش گرفتم و یکم استراحت کردم.ساعت ۱۱ از خونه بیرون اومدم.میدان انقلاب پیاده شدم و رفتم جمهوری و وارد اداره شدم...تعجب کردم داشتند اسباب کشی می کردن و حراست اصلا بهم اجازه حرف زدن نمیداد...گفتم اقا همین دیروز باهاشون هماهنگ شده خودشون گفتند نامه رو براشون بیارم(گفتم که امان از دست ادارجات دولتی که تو پیچش حرفه ای هستند) بعد از چند دقیقه الافی و هماهنگی های تازه ادرس جدید رو تلفنی بهم ابلاغ کردن و گفتند که بیا اینجا نامه ات رو تحویل بده.جواب قطعی بگیر.جمهوری اتوبوس سوار شدم و رفتم استامبول و از اونجا هم نوفل لوشاتو... وارد مکان جدیدشون شدم...بازم حراست نذاشت برم بالا گفت امروز کار کسی رو راه نمیندازند...هی می گم اقا چرا نمی فهمی خودشون الان به من زنگ زدن گفتن بیام شما یه سوال بپرس...به خودش زحمت هم نداد اندکی!!!! خودم تماس گرفتم...البته بیهوده بود.به من می گن الان ساعت نماز و ناهارهستش(ماه رمضون رو دقت شود)باید منتظر بمونی.. هی وایسادم...همه کارمنداشون رفتن.باز هم جناب به خودشون زحمت ندادن که حداقل خبر بدن و به من بگن برو بعدا بیا(یعنی برو گورت رو گم کن) بالاخره نامه رو دادم دست کس دیگه ای که بهشون برسونه و قید جواب قطعی رو زدم....خیلی بهم بر خورد.میدونم که به کسی که سفارشم رو کرده بود هم شدیدا برخورد(دروغ می گم زیاد اطمینان ندارم)اخه زشت نیست همکار همکارش رو ضایع کنه؟؟؟!!!! اومدم بیرون...رفتم میدون فردوسی و با مترو برگشتم خونه...به صورت وحشتناکی گرمازده شدم و پاهام هم ورم کرده(۲۰ کیلومتری پیاده روی کردم) باقری-دروازه شمیران-میدان انقلاب-خ کارگر-خ لبافی نژاد-خ جمهوری-خ استامبول-خ نوفل لوشاتو-خ هانری کربین-پل حافظ-خ انقلاب-میدان فردوسی-دروازه شمیران-باقری---->بالاخره خونه در کل روز جالبی بود...دوسش دارم ۴ سال پیش ... یه روزی مثل امروز تصمیم گرفتم که وبلاگی بنام شاهدخت سرزمین ابدیت رو بسازم.این اسم یه حس خاص و اسرار امیزی بهم میداد.در اصل اسم یه کتاب بود که من از داستانش خیلی خوشم اومد.(البته فکر نمی کنم نسخه ی چاپی این کتاب الان قابل دسترسی باشه) از وبلاگ قبلیم خسته شده بودم.اونطور که دلم می خواست توش نمی نوشتم...باهاش غریبه بودم،ولی... شاهدخت سرزمین ابدیت رو خیلی دوست دارم.مثل یه خونه ی واقعی بهم ارامش میده.ولی خیلی از دوستای خوب مجازیم رو از طریق اون پیدا کردم. تولدت مبارک عزیزم... بازم مثل هر سال می خوام از همه ی دوستای خوبم ، که منو تو این سالها تنها نذاشتن ،یادی کنم: باباپرشین=دکتر بوترابی:مرسی به خاطر همه ی لطفاتون و معذرت به خاطر تمامی زحمات و مزاحمت ها... گل یخ:فکر کن که تو جزو دوستای مجازی من به حساب بیای؟!فکر کن!!!!خیلی ماهی و منم خیلی دوست دارم. دهکده اینترنتی:کدی ۷۰۰ سالت که هست انشالله شازده(خودم)جشن تولد۱۴۰۰ سالگیت رو برات جشن بگیرم. زندگی من:پگاه کجایی؟ خاطرات من و تو از دبیرستان و دنیای حقیقی به دنیای مجازی کشیده شد. بی تو چه کنم؟!!!!!!!:تعداد علامت تعجب ها درسته محمد؟؟؟؟ تو از دادشم به من نزدیکتری...یکی از بهترین دوستای وبلاگیمی. جیگرتو:نیستی دارم دق می کنم...نیستی دارم می پوسم.هانیه ازت بی خبرم! دوست داشتن رو قبول دارم: ورزشکار منه این عاطفه.اصلا تو ورزشگاه با هم دوست شدیم... شباهنگ:می بینم که ملت به دوستاشون سر نمیزنن. دنیای شادی:یکی از بامرام ترین هاست...یعنی لنگه نداره.وقتی که کم پیدا می شم هم بهم سر میزنه و جویای حالمه. شوریده:حدود ۲-۳ سال پیش واسه همیشه خداحافظی کرد...ولی من هنوز لینکش رو نگه داشتم یادگاری... iran music 2007:بهزاد که اصلا اساسی حسابش جداست...دوربینت رو اماده کن که می خوایم بریم پیک نیک. غم تنهایی من:لیلا جونم ...با اینکه نوشته هات خیلی خیلی خیلی غمگینه ولی خیلی خیلی خیلی به دل ادم می شینه. پشت نقاب شب:جناب ما ارادت داریم اساسی...وبلاگمون رو منور کنید اقای علیزاده پروین. تنها در پاییز: واییییییییییییی این نازنین و که اصلا نگو...واجبه یه سر برم شیراز این دختر خیلی بامعرفت رو ببینم. بوی باروون:سعید خیلی وقته که اپدیت نکرده!!!! دوستانه:اجازه نمیده تو وبلاگش نظر بدیم...شاید نباید اینجا هم نظر بدم دیگه. تمام ناتمام من...: پر اخرش رو من میگم ،تمام ناتمام من ...پر،دفعه اول که به وبلاگش سر زدم گفتم یعنی چه؟ادرس وبلاگش چرا سگ خسته است؟!...مجید از اوناییه که هیچوقت فراموش ادم نمیشه.(برو کلی خودتو بزن به در و دیوار...ذوق مرگ شدی مگه نه؟) کرج:می شه به من بگید که حجت لباف رو کجا می تونم پیداش نکنم؟؟!! ناشکیبا:وبلاگ محمد پر از شعرای جور وا جور...هر موقع کم میارم وبلاگش رو می خونم. روزنوشت های پارسا:۲-۳ سال پیش ییهو وبلاگش رو ول کرد به امان خدا...اخرین پستش هم راجع به تصمیم ازدواجش بود...یعنی پارسا جان انقدر تصمیم ازدواج شما طویل المدت بود؟؟؟؟!!!!حالا هم که برگشته و اسم وبلاگش رو عوض کرده(پاتریس انلاین) جوانی:اییییی جوانی کجایی که یادت بخیر؟ کلبه ی عاشقانه با ساسان:ساسان جان یه چیزی تو گلوی اینجانب گیر کرده بذار بگم....تو هنوز لینک منو اصلاح نکردی؟؟؟؟؟؟؟ اخه شاهدختر سرزمین ابدیت چیه؟؟؟؟؟ خدایی که شکست خورد:محمد امین جان اب و هوای زنجان چطوره؟ارادت داریم خدمتشون...سلام برسونید. برای تو می نویسم همیشه...:یه الگو و نمونه برای همه ی کسایی که ادعا می کنن همدیگه رو دوست دارن.همیشه تو وبلاگشون احساس سرزندگی می کنم. زیتون: زیتون جان تو هنوز قوت داری؟شامپوتم که اومده به بازار اون چطوره اونم قوت داره؟گذشته از شوخی خیلی چیزا ازت یاد گرفتم. هم کلاسی:فاطمه خیلی شیرین و از ته دل می نویسی ... می دوستمت. رنگارنگ:یعنی از دست تو دوست جون...تو هنوز داری با ویروس کامپیوترت سروکله میزنی یا اینکه بزرگش کردی؟ کاش:من عاشق معرفی نسیم صبا از خودشم...وبلاگش رو بخونید. یکتاپرستان:سینا علاوه بر اینکه سایت قشنگی داره ، نوازنده ی خیلی خوبی هم هست. سیب گندیده:گلنـــــــــــــــاز خیلی وقته ازت خبر ندارم ، می خوام ببینمت. بانوی اسمانی: تاتی جون حکایتمون شده شبیه جن و بسم الله!!!! به پاکی دریا:توپول و که اصلا نگید...طول و عرضش در این وبلاگ نمی گنجه. پژواک:پویان ساده ترین و بی الایش ترین وبلاگ رو داری...احساس خوبی بهم دست میده هر دفعه که بهت سرمی زنم. زیردرخت ارزو:یعنـــــــــــــی یه روز به عمرم هم مونده باشه سعیده خفت می کنم...حالا منو پشت در میذاری؟؟؟دارم برات. بچه های اسمان:میثم جان شما جات راحته دیگه؟احساس غریبی که نمی کنی؟ خداییش وبلاگت به اندازه ی فیلم بچه های اسمان قشنگه.فقط من قالب قبلیشو خیلی خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم.(الان می گه دوست داشتی که داشتی...به درک) یکی مثل خودت...گاهی به اسمان نگاه کن:(ترجیح میدم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم.)اینو نادر گفته.حالا یا نادر همون نادرنریمان خودمونه یا اینکه مارلون براندون نادر نریمان ماست یا اینکه برعکس یا هیچکدوم... عشق می باید این روزگاران خدارا:اخــــــــی...قضیه اون شعره و اسم وبلاگت رو هنوز به خاطر داری؟؟؟ نقاش باشی:یه هنرمند خودش...ولی روز تولد پرشین دوربینش رو داد به من که ازش عکس بگیرم...فکرکنم که اون بدترین عکس تو البوم یادگاریش باشه(افتضاح شد عکسه ...نه؟) تاج خورشید:چند روز پیشا یه بچگی ای کردم تو وبلاگت که نگو و نپرس....خیلی خوش گذشت،تو منو یاد خاطرات خوب بچگیم انداختی. رازان پرستوی مهاجر:شهزاد یه مدت خیلی فعال بود تو پرشین...ولی الان خیلی وقته که ازش بی خبرم.خدا کنه که مشکلت حل شده باشه. نگار۵۵۵۲۰۰۳۸۵:نگارنیک نفس که دیگه پرشین و فنز رو ترکونده .من چی بگم اخه؟! بچه های فقیربرره:اخ خدا خفت نکنه ... دست از سر اون کامران کچل بردار کیوان. رویای نیم تمام: یه فیلم هندی رو تصور کنید که یکی میدود سمت یکی دیگه ،بعد داد میزنه میگه:رویــــــــــا. مرد افتابی:من که باور نمی کنم حتی سربازی تونسته باشه ۱۲۰ کیلو اضافه وزن تورو کم کنه مسعودی. کلاغ:اصولا کلاغ پرنده ی خیلی خیلی مقاومیه و من ایمان دارم که تو توی سربازی زنده می مونی. و یه سری از دوستای خوبم که وبلاگهاشون رو حذف کردن ولی من به یادشونم و هیچوقت لینکشون رو پاک نمی کنم(اما من ان شکوفه ی اندوه-وبلاگ یاشار بیک وردی-زودباش بیا تو شاعرانه ها-غزل واره های تنها-عکسدونی-قاصدک و All stars) حالا همه یک صدا....تـــــــــــــــــولــــــــــــــدت مـــــــــــــــــبارک دیدی بعضی وقت ها اتفاقات خیلی ساده و کوچیک از اتفاقات مهم و بزرگ شادی اور شادترت میکنه. دیروز اعصابم بهم ریخته بود و کلی داشتم به خودم فشار میاوردم که کاری نکنم که کسی رو ناراحت کنم... اومدم تو اتاق که بشینم درس بخونم که دیدم نمی تونم دارم میترکم از سردرگمی... همزمان با رفتن من به اتاقم زنگ خونه زده شد و از صدای مامانم فهمیدم که خواهرمه. دقیقا بغض داشتم و سر یه سری موضوعات خیلی دلگیر بودم مدام فکر می کردم... بالاخره بغضم ترکید و همینکه داشت اولین قطرات اشک از چشمم جاری می شد اخ که چقدر این مرد نازنینه خودم به کلی یادم رفته بود که یه روزی بهشون گفته بودم از اون حیاط و گلدونای قشنگشون یه حسن یوسف برام قلمه بزنن. اشکهام رو برگردوندم سر جاشون و با صورتی که اصلا انگار نه انگار داشت گریه اش درمیومد رفتم تو هال... چه گلدون قشنگیه! یه حسن یوسف پر و سرحال... به کلی حال چند دقیقه ی پیشم رو فراموش کردم انگار این فقط یه گلدون نبود...یه زیبایی از طرف خدا بود که بهم بگه هنوز اتفاقات کوچیکی هست که تو رو بیشتر از هر چیزی خوشحال می کنه و این بهم ثابت کرد که من هنوز همون سارای ۵ ساله هستم که کوچیکترین زیبایی ها براش یه دنیاست. چند وقتی بود که کودک درونم رو گم کرده بودم و می بینم که شازده کوچولوی من هنوز اینجاست باز کن پنجره ها را که نسیم امسال باید عید خیلی خیلی قشنگی باشه.نمیدونم چرا اینو میگم ولی حس عجیبی دارم.انگار که روحم از زیر پوست بدنم داره جوونه میزنه. عید نوروز به همه ی شما دوستای مجازی نه حقیقی حقیقی مبارک سلام خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بودددددددددددددددد ٢٢ اذر روز تولدمه.چون امسال تو محرم بود ٧ اذر جشن گرفتیم و به همه بچه ها شیرینی دادم.چه بخور بخوری بود.اقایون که گوی سبقت ربوده بودن و چنان شیرینی ها را می بلعیدند که انگار بوقلمونی را............ ولی امروززززززززززززز هوای زنجان از دیروز ابری بود و از دیشب شروع به باریدن بارون کرد.ساعت ٧:٣٠ صبح از خواب ناز بیدار شدم که حاضر شم برم دانشگاه.همین که پرده ی پنجره رو زدم کنار دیدم به به چه برفی داره میاد.تندی حاضر شدم و با هم اتاقیم عزم رفتن به دانشگاه با پای پیاده کردیم(البته کاملا عادیه چون ما هر روز از سرویس خوابگاه به دانشکده جا می مونیم و تقریبا به طور میانگین ٢٠ دقیقه دیرتر از استاد وارد کلاس می شیم)حالا... ساعت اول رو بنده به مناسبت اماده شدن برای امتحان حذفی به استاد افتخار حضور ندادم.فقط یک ساعت گذشته بود که تمام زمین های اطراف دانشکده سفید یه دست شده بود و نزدیک ٢٠_٣٠ سانتیمتر برف روی اون نشسته بود.داشتم فکر می کردم که خدا روز تولدم چه کادوی خوبی بهم داده.کلی ذوق کردم..... همین طور که توی راهروها جزوه به دست راه می رفتم و درس می خوندم دیدم بچه ها ۴۵ دقیقه از شروع کلاس گذشته انتراک گرفتن که برن برف بازی کنن.همون اول اقایون چند نفری کشته دادن و یکی از اون بنده خداها جلوی پای خودم با سر به زمین کوفته شد و تلف شد(روحش شاد) قرار هم بر این شده بود که ریزه میزه ها رو توی برف بخوابونن و به قصد کشت با برف به سر و صورتشون بزنن طوری که زیر برف مدفون بشن.(بچه ها ی کلاس ما اند لطافتند) حالا... کلاس ساعت بعد هم به دلیل بداحوالی استاد گرام لغو شد.یعنی از ساعت ١٠تا ١٢:٣٠ فرصت مناسبی بود برای بچه های خرخون کلاس ما. جز من و ریحانه کسی در اون سفیدی و مه که حیاط دانشکده رو گرفته بود پیدا نمی شد.(همه یا کتابخونه بودن یا اتاق مطالعه یا سلف) داشتیم قدم می زدیم که به یاد دوران کودکی گفتم یه ادم برفی درست کنیم.تنه به عهده ی من و سر به عهده ی ریحانه.یه گوله برف کوچیک براشتم و از این ور حیاط تا اون ور حیاط قلش دادم طوری که وقتی سر رو روش گذاشتیم ادم برفیه شد هم قد ریحانه. مراحل پایانی اماده سازی بود.از لیوان یک بار مصرف به عنوان بینی استفاده کردیم و دنبال چیزهای مشابه برای چشمو چالش بودیم که دو تا از همکلاسی های اقا به نظر بی تفاوت از کنارمون رد شدن و رفتن بیرون دانشگاه.١٠ دقیقه بعد با دو تا هویج و یک عدد خیار سالادی و ٢تا شکلات توپی و ٢ بسته اسمارتیز تشریف فرما شدن.(نگو تمام مدت بچه های کلاس به جا درس خوندن تو کتابخونه من و ریحانه رو زیر نظر گرفته بودن و میخندیدن.هیچکدومشون هم نیومدن کمک.) شال گردن من خیلی کوتاه بود و از دور گردنش می افتاد.از شال ریحانه استفاده کردیم که بدبختانه سفید بود.کم کم همه بچه ها درس و امتحان رو بی خیال شدن و اومدن که ادم برفی رو ببینن.همین میون بود که شالگردن یکی از پسرا به چشم اومد و با نگاه های وحشتناکمون مجبورش کردیم که اطاعت کنه و شال رو به ما بده.دیگه اخر کار بود و منم دستکشام رو دراوردم و به عنوان دست گذاشتم رو شکم ادم برفیه که با این حرکت همه زدن زیر خنده چون شد کپی یکی از استادامون با اون شکم برامدش که دستاش رو به عنوان حفاظت رو شکمش تکیه می ده. همه ایستادیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم.منم دویدم تو نمازخونه تا خودم رو خشک کنم و یه نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا تلفنم زنگ خورد که پاشو بیا همه سر جلسه ی امتحان نشستن.بدو بدو جوارابام و از رو شوفاژ برداشتم و با هول شدگی خودم رو اماده کردم و رفتم نشستم سر جلسه ی امتحان. چندی بعد(بعد از امتحان بیوشیمی حذفی) این بچه های داروسازی رو اعصاب ما راه میرن.اصلا نرمال نیستن.(جسارت نباشه بچه های دانشگاه خودمون رو میگم)پاشدن کوبیدن اومدن دانشکده ی ما(اونم از رو تپه ها)فرطی زدن کله ی این ادم برفیه مارو شکوندن.می گیم چه مرگتونه؟ می گن پامون خورددددددددددددددددددد.اخه پای تو اونجا چیکار می کرد بچه.اونم وسط جایی که تا حالاپایی بهش نرسیده مگر پای ادم برفیه ما. ولی ما تسلیم نشدیم و دوباره درستش کردیم اونم این دفعه به کمک یکی از سال بالایی ها.(به قول دوستان گرام احیاش کردیم.جو پزشکیه دیگه ادم رو می گیره.)بعدم کلی عکس باهاش انداختیم . البته به عنوان دفاع از ادم برفی با بچه های داروسازی جنگ برف بازی عظیمی به همت دوستان در استانه ی مقدس ادم برفی برگذار شد و داروها فرار کردن. خیلی تولد خوبی بود.کلی خوش گذشت.جای همگی خالی.(البته الان دارم از کمردرد می میرم) _سلام. _سلام بفرمایید. _سارا خانم شمایید؟ _بله خودم هستم.شما؟ _نشناختی نه؟! _متاسفانه نه. صداش غمگین شد و با بغض گفت. _من مامان الهه هستم. منم با خجالت تمام و در حالی که حرارت زیاد صورتم رو حس می کردم سلام و احوال پرسی اولیه رو تصحیح کردم و صمیمانه تر تکرارش کردم. _خوبین شما؟ _بله مرسی.شما چطوری ؟ مامان اینا خوبن؟احوالی نمی پرسی؟ _می دونین که سرم خیلی شلوغ بود این چند وقته.هیچ جایی نمی رفتم.ولی اتفاقا دیشب یادتون افتادم و به مامانم گفتم که دیگه کاری ندارم و حالا باید با شیرینی و کادو یه سری به مامان الهه بزنم . _لطف می کنی عزیزم. _نه لطف نیست .این وظیفه است الهه از من توقع داره. _دیشب جوابای کنکور که اومد یاد توو دوستاش افتادم .همش می خواستم حال و احوالتون رو بپرسم ولی می دونستم که تو نخ درس خوندنید و نمی خواستم که مزاحمتون بشم ولی دیشب دیگه گفتم که باید سراغتون رو بگیرم که چی کار کردین. _مرسی .ممنون.این از لطفتونه که من رو مثه دختر خودتون الهه می دونین.راستش من پزشکی قبول شدم. اینو که گفتم زد زیر گریه.با صدای لرزان و گریه الود می گفت: _پس الهه ی من قبول شد.تبریک می گم.وقتی یکی از بهترین رشته ها رو قبول شدی من دیگه می تونم چی بگم.الهه شاد شد.الهه ی من قبول شد. بغض گلوم رو گرفته بود.خودم رو خیلی کنترل کردم. _همش منتظر بودم که جواباتون بیاد و بعدم زنگ بزنم به تک تک دوستای صمیمی الهه و ببینم که چیکار کردین که اولیشم تویی. .................... چقدر زود می گذره.همین 2 سال پیش بود که توی همین وبلاگ خبر رفتن الهه رو نوشتم.ولی حس الانم با اون موقع زمین تا اسمون فرق می کنه.چون می دونم که الهه خیلی خوشحال و اسوده است فقط از خدا می خوام که به مامانش صبر و تحمل بیشتری بده .مثل همون اولا گریه می کنه و انگار نه انگار که 2-3 ساله که دخترش مرده.اصلا غمش سرد نشده. اینو ننوشتم که کسی احساس ناراحتی و غم بکنه چون این حس اصلا الان در خودم نیست و کاملا خوشحالم.صدای خنده های الهه هم در دالان گوشم می پیچه.راحته و با خوشحالی میدوه دیگه اون سرطان لعنتی ازارش نمیده.خوشحاله که شفا گرفته و به شیمی درمانی و جواب ناامیدکننده ی دکترا و عمل گرون قیمت استخوان پا وفک هم نیازی نداره.خوشحاله... سر بزنیم به دوستای قدیمی و ببینیم که چه لذتی داره خاطره ها رو زنده کردن.همون بحث هایی رو که با هم یه زمانی می کردیم رو دوباره تکرارش کنیم .گوشی تلفن رو برداریم به چند تاشون یه زنگی بزنیم و حالی بپرسیم.بخندیم.از همه چی رها بشیم.مثه یه بادبادک معلق در هوا و باد که نخی بهش وصل نیست ... .......................................................................................................................... دوستای گلم برای اسم جدید وبلاگم یک عدد کمکی کنین.(هنوز نمی دونم که اسمش رو هم عوض کنم یا نه)نظر بدیننننننننننننننننن اسمای قشنگ و تک. دوستون دارم. 24 تیرماه تولد وبلاگمه وبلاگی که مثه یه دفترچه خاطرات خیلی باارزش برام می مونه لحظه های غم و شادیم رو درون خودش جا داده بعضی مواقع به عقب برمی گردم و صفحات گذشته رو مرور می کنم از نوشتن بعضیاشون دلگیر می شم و دلم می خواد کاش نمی نوشتمشون ولی دلم نمیاد که حذفشون کنم چون احساس اون لحظه ای که نوشتمشون رو دوست دارم بعضی از اونا رو هم خیلی دوست دارم و چندین بار می خونمشون این چهارمین سالگردشه و با همه کم سنیش قلب خیلی بزرگی داره چون خلاصه ای از دنیای من رو به دوش می کشه شازده کوچولوی من.....تولد مبارک همون طور که گفته بودم قصد یه مقدار تغییررو برای این وبلاگ دارم که شاید بعضیا ناراحت بشن قراره ادرس و اسم وبلاگم عوض بشه بنا به دلایلی(به عبارتی می خوام گم و گور بشم.) اگر خوبی یا بدی ازم دیدین حلالم کنین. (یا من ارجوه لکل خیر) خدایا تو خود می دانی ان چه در من می گذرد تو خود گواه من باش می خوام یادی کنم از ارزوهایی که همیشه داشتم و در گذر این سالها بهشون رسیدم و فراموش کردم که چقدر برام مهم بودن و خدا اون ارزوها رو براورده ساخته شرمنده ام از اینکه بنده ای فراموشکارم تا وقتی که چیزی رو می خواستم به حلقه ی درگاه خدا تمام تنم رو اویختم و وقتی که به خواستم رسیدم پیمانم با عزیزترینم رو فراموش کردم هر موقع می خوام از ارزوهام بنویسم نمی دونم کدوم رو بنویسم و انقدر تعدادشون زیاده که نمی تونم چیزی بنویسم فقط همین خدایا هیچ دلی را بی ارزو مدار و هیچ ارزومندی رو با دست خالی از درگاهت برمگردان امین برای من هم دعا کنین که خیلی خیلی خیلی نیازمندم پ.ن:دیروز دو تا از دندون عقلام رو کشیدم نیگا بعد از یه غیبت طولانی.... سلام یه ذره ...(سه نقطه): 1-موهامو کوتاه کردم جوری که همه دلشون می خواست خفم کنن چقد سرش فحش شنیدم وقتی اومدم بابام هاج و واج نگام می کرد تازه می خواستم کوتاه ترم بکنم همه سرم غر زدن دیگه از صرافتش افتادم از خرابکاری های دیگه بگذریم 2-تقریبا یک ماهه که چیزی ننوشتم و کلی دلم لک زده کتابام رو دو تا یکی می خونم خودم هم نمی دونم چجوری با چیدمان ذهنیم کنار میام اگه هنگ نکنم خوبه 3-دارم وارد یه دالان می شم یه دالان مارپیچ از اینکه ادرس وبلاگم رو به خیلی از دوستان و اشناهام دادم ناراحتم خیلی از چرت و پرتای ته دلم رو مخفی می کنم با اینکه محافظه کار نیستم و می گم هر چی باداباد ولی نمی تونم خیلی صریح اینجا بنویسم تازه اینا همه سانسور شدست ببین دیگه بدون سانسورش چی می شه شاید بذارمش کنار یا شایدم یه کارایی کنم که بعضیا ناراحت شن اینجا رو دوست دارم و دوستام رو اگه ادرسه وبلاگ رو عوض کردم دلیل نمی شه که بهتون سر نزنم و باهاتون ارتباط نداشته باشم. از کارم ناراحت نشین. 4-نقاشیه نصفه نیمم رو گذاشتم جلومو و هر روز بهش نگاه می کنم شاید یادم اومد شاید قلم تو دستم رقصید و دوباره رفتم سر وقتش گذاشته بودمش توی کمد جایی که اصلا به چشمم نمی خورد. 5-با وجود هزاران دوست و اشنا کنارم هنوز دنبال دوستای جدیدم راستی چرا من با همه صمیمی ام و در عین حال با هیچ کس صمیمی نیستم؟ این روزا پکولا و تن تن صمیمی ترین دوستای منن وقتی بهشون غذا میدم احساس می کنم یه رابطه ی متقابل بینمون هست من به اونا غذا می دم و جاشون رو تمیز می کنم و اونا به من حس اینکه مهمم و می تونم مفید باشم و به دیگران کمک کنم حتی در همین حد 6-از حسای خوبی که تازگیا بهم دست داده اینه که هر روز صبح که بلند می شم حس می کنم دارم می شم مثه گرگور زامزا دارم مسخ می شم صبحا که بلند می شم تمام استخوانای بدنم درد می کنه (می دونم که به خاطر فعالیت زیاده)ولی میذارم به این برداشت که امروز صبح دیگه مسخ شدم البته فکر کنم یه فرقی که با گرگور دارم اینه که از غصه دق نمی کنم بلکه همه رو می کنم شکل خودم... 7-خواب تمام داستانا و کتابایی رو که خوندم می بینم واسه همین می خوام برای چندمین بار برم سروقتشون مامانم رو زور می کنم بعضی از کتابای خوبم رو بخونه بهش می گم به جای این بازی سیاست که اساس زندگی مارو چسبیده بیا برای ارامش داشتن مائده های زمینی یا روزی دیگر رو بخون خودت غرق کن تو دنیای جملات و کلمات امیدوارم (اهمیت)در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به ان می نگری. برای نوشتن کمکم کنید
خیلی خیلی ممنون


....علیرضا فروهر زنگ میزنه و می گه کجای؟ منم می گم تو ایستگاه فلانیم(جمع که می بندم یعنی سوتی میدم !!! رویا میزنه زیر خنده و خودم هم خندم می گیره
)علیرضا می گه : با گل یخی؟ می گم :نه نمیاد. با گفتن اینکه تو ایستگاه فلانیم حدس میزنیم که تو یه قطار باشیم
)بازم منتظر دو تا دیگه از بچه ها وایمیسیم. 
من می گم حالا شما ببخش...بچه ها می گن واسه چی معذرت می خوای
=(بچه ها)
=(من)



این توپه یه دوباری افتاد تو دره که یه بارش رو علیرضا و یه بار دیگش رو مجتبی و دفعه بعدی رو هم مهدی یزدی دقیقا از وسط دره(عین این فیلم ترسناکاست صحنه)که سگ و گرگ ازش رد می شدند اود.
(بزن به افتخار تیم نجات)
منم که مانتوم سفید
(من تو تیم خوبه بودم)بهنام ترین رو حساب اینکه بازی بچه ها رو می شناسه شروع کرد به یاد کشی و هر کی رو که دوست میداشت رو خودش برمیداشت و هرکی رو که دوست نمی داشت پاس میداد تو تیم علیرضا
خواهش می کنم ... خواهش می کنم...من متعلق به همه ی وسطی دوستان ملتم هستم....اصلا اومدم تو زمین ببین چی شد ورزشگاه...ترکید
)-آمد-فرناز ارکان پور-سهیل ارکان پور-پویا کوشنده فر-نوید چهره سا-کوروش-میلاد و خود علیرضا(گویا نگار نخودی بود
اخه تو متن وبلاگش نوشته تو تیم ما هم بوده
)
در کل تیم های ضعیف همیشه اول میرن تو زمین تا بیشتر جلز و ولز کنند
(بچیا سوختین؟؟؟)
من چون پرتابم تو وسطی خوب نیست فقط دو بار توپ زدم که دفعه اول رو بچه ها کلی واسم تشویق کردن که بالاخره توپ دست سارا هم رسید
(البته یه بارش رو میلاد توپ بهم داد که گریه نکنم
بقیه رو یا میلاد میزد یا نوید یا علیرضا
)
یادم رفت کل بل هایی که گرفتیم رو بشمرم...فکر می کنم به ۲۰-۳۰ تایی رسید.تا نیم ساعت اول که هیشکی از زمین خارج نشد
بعدش بل هامون تموم شد بچه ها هی رفتن بیرون ولی با وجود سهیل همه دوباره اومدن تو(من اصلا توپ بهم نخورد
البته برخلاف تصور شوم بعضیا من خیلی هم وسط بودم و خیلی هم تو بازی...گفتم توپ خوب نمی ندازم ولی خداییش توپ خوب رد می کنم
)
ولی داغ به دلش موند که واسه دور بعدی که تیم بهنام میاد وسط(دوباره
)زاویه اش رو عوض کنه(هیچگونه مسولیتی با من نیست نقل مستقیم خودش با تحریف کامل و تمام اینجانب بود)
فقط یادمه که من آهو بودم....یه کروکدیل هم داشتیم که به خاطر اسمش خیلی معروف بود بعدش هی صداش می کردیم تندی سه تا امتیاز منفی گرفت
براش اسم انتخاب کردیم....زبونم لال اسمش رو گذاشتیم گاومیش 



نفسم بالا نمیومد...
کمی دوستانه نشستیم و رفتیم رستوران سنباد(تبلیغ نباشه
) و دلی از عزا در اوردیم
(این همون دل است که گفتم)
البته به خاطر شلوغی و از اینجور چیزا نبودااااااا باید ۶ میرسیدم .تاخیرم به حرف گرفته شدن اینجانب توسط یک اقای مسن بود که خودش یه پست طنز می شه که بعدا می نویسم


























































یک دفعه مامانم با صدای بلند گفت:سارا بیا اقای علی نیا حسن یوسفت رو واست فرستاده.....(از چالوس)


.jpg)
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند .......
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تو چه کرد
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن...































همین مقداری هم که از عقل داشتیم رفت










